روزمرگیهای تبسم.......................

نوبت دوم طرازی
سلامممممممممممممم ...........بازم شرمنده اگه چند روزی میشه پست نذاشتمم.............بازم با اجازه گلتون یه 5 روز پیش رفته بودیم طرازی................البته تا برسیم طرازی کلی باید علافیها و گرفتاریها رو تحمل کنیم........اول که کلی تو راه بودیم که بعده 4 ساعت رسیدیم فرودگاه و بعدم پرواز داشتیم واسه تهران..........البته بماند که چقد هم تو فرودگاه علاف بودیم.................بعدش با تاکسی رفتیم دنبال یه مهمانپذیر گشتیم...........البته کلی وسایل هم با خودمون داشتیم که یکم حملش برامون سخت بود (چون قرار بود اول 18 روزو تهران بمونیم ).بعد از کلی چونه زدن و اینا یه هتلی گرفتیم که البته اونم نبسبتا گرون بود ولی دیگه چاره ای به جز اون نداشتیم......یه دو ساعتی رو تو هتل استراحت کردیم که دیگه باز با تاکسی رفتیم طرازی........بماند که چقد تاکسی ها گولمون زذدن و کلی پول ازمون گرفتن.......یعنی هر سری که ما میریم طرازی فقط 30 تومان پول تاکسیمون میشه............بعد که به مطب رسیدیم اونحجا هم 4 ساعت علاف شدیم تا دیگه بالاخره نوبتمون شد و رفتیم سونو شدیم..............دکتر گفت سینا فکتو بکن روزی 10 واحد و روزی سه تا مریونال و یه فوستیمون هم بزن....ازمایشامو دید که گفت خدارو شکر خوبه بعد امپولایی که گرفته بودیمو و دید که کفت اصلشو بهتون ندادن برین اصلشو بگرین.....باز 450 هزار تومان امپولایی که اشتباهی بودو خردیدیم.....حالا خدا کنه این امپولو که جایی دیگه خردیدمو پس بگیرن وگرنه خخیلی بد میشه .... خلاصه امپوله مریونالو تو پام میزنم و فوستیمون و دوره نافم........دکتر گفت برو این امپولا رو بزن بعده یه هفته دوباره برگرد...........همسری گفت واقعا نمی ارزه یه هفته رو علاف تو تهران باشیم.........برا همین صبحش رفتیم بلیط گرفتیم و چون ایام تعطیلات بود به زور بلیط واسه 9 شب گیرمون اومد..............ما هم ساعت یک هتلو تخلیه کردیم که بریم هم نهار بخوریم و هم بقیه کارامونو بکنیم بعد بریم فرودگاه........ولی چون وسایل زیاد داشتیم همسری گفت بریم فرودگاه ........رفتیم فرودگاه وسایلمونو دادیم امانتداری.......بعدش رفتیم تو رستورانش نهار هم خوردیم و نماز هم خوندیم............حالا 6 ساعت دیگه تا پرواز وقت داشتیم که خیلی این 6 ساعت خسته شدیم.........ساعت 5 هم رفتیم اورژانس فرودگاه واسه شروع امپولا که دکتره یه نگاهی به من کرد و گفت خانم چقد شجاعی میخوای امپولو دوره نافت بزنی.........خلاصه بعد از کلی علافییییی ساعت نه شدو موقع پرواز رسید........خداییش هواپیما این دفعه خیلی شیک و مجهز بود..................ساعت 10 و نیم بود که به مقصد رسیدیم مستقیم رفتیم پارکینگ فرودگاه ماشینو برداشتیم و راه افتادیم تو جاده.........با اینکه خستهه بودیم ولی همسری گفت بریم تا به خونه برسیم...که دیگه خدا رو شکر ساعت 3 صبح رسیدیم خونه.............الانم دارم امپولامو میزنم ولی دیگه مثه یه ابکش شدم از بس امپول زدم.164013_129fs370785.gif...برام دعا کنین دوستان هر چی خیره پیش بیاد

[ دوشنبه بیست و پنجم دی 1391 ] [ 23:59 ] [ ] [ ]
.....
دلم گرفته..................دوست دارم الان یکی بود باهاش درد و دل میکردم و از غمهام میگفتم...........ولی حیف نمیشه با هیچکی درد و دل کرد .....تازه باید یه جور وانمود کنی که مثلا هیچ استرسی نداری تا اونا نگرانت نشن......خنده های زورکی.......................پرم از دلتنگی............پرم از استرس و نگرانی............از تهران رفتن متنفرم.............ولی چاره ای نیس....داریم میریم.........18 روزو باید تهران سپری کنیم..............هیج جاشم بلد نیسیم.......چقد هزینه ها بالا هسش. واسه درمان و اسکان و بقیه چیزا............قلبم داره تند تند میزنه.........حس میکنم دارم خفه میشم..............نمیدونم راهی رو که انتخاب کردیم همون راهه درسته هسش یا نه....................همسری هم حالی بهتر از من نداره.......اون بروز نمیده ولی من همش اشک میریزم..........خدا جون به قرانت قسمت میدم که کمکمون کن...........راه سختی رو انتخاب کردیم.................خدایا ارومم کن .......ارومه اروم......مثه قدیما که از بس اروم بودم میگفتن تبسم خوش به حالت چقد ریلکسی..............ولی من به ظاهر ارومم............از درون دارم تموم میشم.......دوستان محتاجه دعای همتونمممممممممممممممممممممممممممممممم...................دعا کنین هر چی خیره پیش بیاد ..................خدایا اندکی ارامش همین.....

[ سه شنبه نوزدهم دی 1391 ] [ 18:30 ] [ ] [ ]
فکر
اونروز نشسته بودم پیش خودم میگفتم که حالا منم میکرو کردم و خدا خواست  مامانم  هم شدم ........ خب پس دوسام چی اونا هم گناه دارن باید مامان بشن ..........یعنی یه فکرایی میکنم بعضی وقتاها خودمم خندم میگیره فک کنم همون موقع خدا هم بهم خندیده که حالا کی خواس تو رو مامان کنه که فکره دوستاتم هسی.164013_129fs370785.gif..........تازه یه فکره دیگه هم میکنم ...............اونروز میگفتم حالا فوقشش چند بار رفتم واسه درمان و نشد میرم  فوقش فرزند خونده میگیرمممم این که غصه نداره........اگه بالاخره سر همین قضیه نینی من دیوونه نشم شانس اوردم74172_gholi_daman.gif

[ یکشنبه هفدهم دی 1391 ] [ 19:9 ] [ ] [ ]
یا غیاث المستغیثیـــــــــــــــــــــــــــــــــــن

من چهارشنبه قرص ال دیم تموم شد..............الانم منتظره پری هسم که بیاد...ایشالا پری اومد باید روزه سه پری تهران باشیم............دارم روزای پر استرسی رو میگذرونم.................خدا جون اندکی ارامش به قلبم بیار.............بعضی روزا ارومه ارومه ارومم.......خیلی خوبه روزای ارامش........ولی  امان از روزایی که نزدیکه پری باشه دیگه همچون دلم میگیره که خدا میدونه.........دقیقا مثه این روزا.......دارم خونمونو هم جمع و جور میکنم که ایشالا رفتیم تهران باید یه 18 روزی بمونیم تا کارامون تموم بشه................چون فاصله زیاده نمیشه هی بریم و بیایم......فکرم همه جا داره میچرخه.............کاش زود زود کارامون پیش میرفت تا چشم باز میکرردم میدیدم سختیهام تموم شده.........یا غیاث المستغیثیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن به دادم برس ............

گاه گاهی دل من میگیرد
بیشتر، وقت غروب.
آن زمانی که خدا نیز پر از تنهاییست
و اذان در پیش است...
من وضو خواهم ساخت، از خدا خواهم خواست
که تو تنها نشوی
ودلت پر ز خوشی های دمادم باشد.

[ شنبه شانزدهم دی 1391 ] [ 17:17 ] [ ] [ ]
حس ترحم
امروز عمه جونمو دیدم ...........بعد از کلی چاق سلامتی میگه تبسم

من:جانم عمه

عمه جونم:اونروز خونمون نشسته بودم یهو به دلم اومد که نذر یه ختم قران برات کنم تا خدا اولاد بهت بده

من: بغض گلمو گرفت و هیچی نگفتم دیگه

یا مثه دیروز تا مامان بزرگمو دیدم بغلم کرده و کلی گریه.........میگم مامان بزرگ خب چرا گریه؟؟؟؟؟......میگه هیچی همین جوری......

میدونین من کلا تریپم از اون مدل ادمایی هسش که خوشم نمیاد غممو جلو کسی بروز بدم..........تازه اینقده میخندمو و شوخی میکنم تا حتی فکرشو هم نکنن که تبسم مشکلی داره.......ولی نمیدونم قضیه از چه قراره.....جالبیه قضیه به اینه که هیچکیه هیچ کی به جز خانواده هامون نمیدونه ما مشکل داریم و دنبال دوا درمونیم.......وگرنه دیگه بیشر فضولیهاشون گل میکرد....فقط این جماعت فک میکنن که ما داریم به طور طبیعی اقدام میکنیم و فقط چون یه چند ماهی طول کشیده و ما حامله نشدیم ..........برا همین هی میان نذر و نیاز میکنن که زود نتیجه بده اقداممون ........میدونین کلا  دوس ندارم کسی  نذر یا دعا چیزی برام میکنه بیاد رو در رو بهم بگه......خیلی ها تا بهم میرسن میگن فلان نذرو واست کردم ایشالاتا سال دیگه یه نینی داشته باشی...خب اگه میخوای دعا کنی خدا خیرت بده ولی واجب نیس که همه چی رو ادم به زبون بیاره......حس ترحم و دلسوزی رو دوس ندارم.......این روزا اگه کسی بهم میرسه میگه حامله نیسی میگم نه یه جور واسم دعا میکنه که انگار 100 ساله اجاقم کوره...........دله ادم کباب میشه با اون دعاهاشون......تازه اینقده هم دوا برات میپیچن که این کارو بکن اون کارو بکن حامله میشی...........منم با یه قیافه حق به جانبی میگم مگه ما حامله نمیشیم که اینقد نسخه میپیچین.....ما هنوز خودمون تصمیم نداریم که بچه دار بشیم779113_4.gif......بیچاره ها خودشون با  حرفه من وا میرن  میگن  پس خودتون میدونین164013_129fs370785.gif

[ پنجشنبه چهاردهم دی 1391 ] [ 18:45 ] [ ] [ ]
اربعین
اربعین

[ پنجشنبه چهاردهم دی 1391 ] [ 10:50 ] [ ] [ ]
عطسه ی شانس
با اجازه گلتون این تبسمی که خدمت شماس یه عطسه ای میکنه خوشمل.164013_129fs370785.gif.....میدونین من الرژی دارم اونم از نوع  تمام فصلش779113_4.gif.......برا همین زیاد عطسه میکنم ............عطسه با صدای بلند.........خیلی هم کنترلش میکنم ولی واقعا بعضی وقتا صداش بلند میشه..........همسری یه بار اومد خونه میگه وای تبسم صدا عطست تا تو کوچه اومد164013_129fs370785.gif............خلاصه این عطسه ما شده سوژه.....خیلی ها هم با عطسه های من چون با صداش غافلگیر میشن خندشون میگیره.........مثه امشب که رفتیم حسینه واسه شبه اربعین ........بعد شام هم داشتن......ما که داشتیم میومدیم بیرون یهو یه عطسه کردم..........البته صداشو خیلی کنترل کرده بودم ولی بازم ملتو غافلگیر کرد..نگا به دور و برم که کردم دیدم دارن میخندن.........خلاصه خانمه گفت به خاطره عطسه ای که کردی دو ظرف غذا بهت میدم...هیچی دیگه ما هم دو تا ظرفو برداشتیم اومدیم خونه74172_gholi_daman.gif

[ پنجشنبه چهاردهم دی 1391 ] [ 0:2 ] [ ] [ ]
خداجون
خداجون چرااین کاره ما دیگه تموم نمیشه..............واقعا خیلی تو این کار پیر شدم...............خیلی استرسشو تحمل کردم........خیلی روزا واسه این کار گریه کردم.....  دو ماه هسش دنبالشیم ولی هنوز هیچ......بیشتره روزا با همسری بعد کلی تو ترافیک بودن و دور بودن راه میریم مییگن الان نمیشه کارتونو راه بندازیم برین فردا بیاین .....نمیدونم این فرداشون دیگه کی تموم میشه .......خب چرا یه کاره ملتو راه نمیندازن............تا وقتی بریم و بیایم کلی استرس داریم دوتامون..........خدا جون  لا اقل این کار تموم بشه که دیگه استرسه اینو نداششته باشیم..............با ر الهاااااااااااااااااا خودت کمکمون کن که محتاجه بنده هات نشیم........................خدا جون خودت الرحم الراحمینی........... 

.......................................

پی نوشت:بالاخره با هزاران درد سر این مشکل حل شد خدا رو شکررررر

[ دوشنبه یازدهم دی 1391 ] [ 17:1 ] [ ] [ ]
شروع امپولا
امروز توکل بر خدا  ساعت 10 صبح اولین امپول سینا فکتو زدم............ایشالا قراره روزی 50 واحد بزنم......با زاویه 45 درجه........دکتر گفت حتی اگه پری هم شدی قطع نکن امپولو..................یه کوچولو درد داشت ولی ارزششو داره......راسی واسه زدن امپولا فقط روزه اولی رفتیم بیمارستان بقیشو داره خواهر همسری بهم میزنه........همسری میگه بزا یه چند روزی بشه من خوب یاد بگیرم بقیشو خودم بهت میزنم.......... خلاصه شدیم موش ازمایشگاهی.779113_4.gif....... خدا جون ایشالا هر چی خیره پیش بیاد.

[ شنبه نهم دی 1391 ] [ 10:58 ] [ ] [ ]
ازمایش
رفتم ازمایشایی که دکتر برام نوشته بودو انجام دادمم............نتیجش به ظاهر که نگاه میکنم انگاری که خوبه

.........فقط ویتامین دی ام 15 هسش که زده پایینه و T4 ام هم بالا.(که رنج نرمالش بین 66 تا181 هسش ولی

مال من 273 )......البته هنوز نشون دکتر ندادم نتیجشو.................ولی فک کنم تیرویید دارم البته مطمعن

نیستما ................خدا کنه نداشته باشم حوصله قرص خوردن ندارم

[ پنجشنبه هفتم دی 1391 ] [ 15:11 ] [ ] [ ]
خواب
وای خدا رو شکربعد یه مدت طولانی دیشب خوابه پدر بزرگمو دیدم..................کلی دلم براش تنگ شده بودا................نوه اولش بودم خیلی منو دوس داشت.........منم همین حسو بهش داشتم...............دیشب خواب دیدم نشسته بود کلی شیرینی دورش گذاشته بود..................منم به عمم میگفتم عمه جون چرا اینقد شیرینی خریدین.................عمم هم جواب داد اینو پدر بزرگ اورده بیا بخور........منم نشستم یه دونه ای خوردم...................ولی واقعا دلم روشن شد با این خواب.....ایشالا خیر باشه.....................منم امروز واسش شیرینی خیرات میکنم .......

[ پنجشنبه هفتم دی 1391 ] [ 11:28 ] [ ] [ ]
الهی
الهی

نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم

نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی

در اگر باز نگردد نروم باز به جایی

پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی . . .

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

[ چهارشنبه ششم دی 1391 ] [ 14:42 ] [ ] [ ]
سوپر فکت لعنتی
دیروز رفتیم امپولامو گرفتیم................کلی امپول هسش...........کل امپوولا هزینش شد 600 تومن..........ولی واقعا دیروز روزه خیلی بدی بود........اول که صبح زود ببیدار شدیم و حرکت کردیم تا نزدیکای ظهر بود که دیگه رسیدیم............... بعدش من و همسری اول رفتیم ازمایشایی که دکتر برام نوشته بودو انجام دادم که گفتن نتیجش شب اماده میشه.......ما هم منتظر موندیم که نتیجش اماده بشه بعد برگردیم.....دیگه گفتیم تو این فاصله تا ازمایشا اماده بشه بریم دنبال داروها.......من و همسری کل داروخونه های استانو رفتیم ولی اثری از سوپر فکت لعنتی تو بازار نبود.........تو بارون  نه جایی واسه پارک ماشین بود تازه دیگه غروب هم شده بود اصلا کلا ترافیک بود......به زور یه جای پارک پیدا میکردیم باز بدو بدو با همسری تو بارون دنبال همین امپول ..........تا اسمشو میبردیم میگفتن اصلا دنبالش هم نگرد ...........تحریم هسیم وارد نمیشه...........فک کنم 50 تا داروخونه رو که رفتیم..................ولی واقعا لحظه سختی بودا.....من که زود گریم میگیره دیگه........کلی گریه کردم .............همسری هم فقط نا امیدانه  منو و نگا میکرد ..دیگه مجبور شدیم شب بمونیم شاید صبح بریم باز دنبالش بگردیم جایی پیدا کنیم.......بعد از کلی معطلی تو یه داروخونه  رفتیم کل امپولا و قرصا رو بهمون داده بعد میگه راسی همون سوپر فکتو نداشتما........خوب مرده حسابی ما دیشبو منتظر موندیم که بهمون قول داده بودی فردا امپولو براتون گیر میارم...........وگرنه بقیه امپولا که همه جا داشتن.......خلاصه دیگه مجبور شدیم همه داروها رو بگیریم به جز سوپر فکت............چقد بده یه چچی مهم باشه ولی هر چی بگردی پیداش نکنی................ولی واقعا برام جا تعجب بود استان باشی و یه سوپر فکت نباشه..............خلاصه سرتونو در نیارم زنگ زدم دوسته خوبم الما واسم تهران گیر اورد.......دیگه بالاخره به وسیله یکی از اقوام به دسته ما رسید این امپول..............البته خوده سوپر فکت نبودا سینا فکت بود..........ولی دکتر اینو هم قبول داشت.........خدا رو شکر اینم به خیر گذشت..............خوبه همه چی میگذره وگرنه ادم دیوونه میشد
[ سه شنبه پنجم دی 1391 ] [ 19:7 ] [ ] [ ]
طرازی
یه مدت میشه پست نذاشتم..............خیلی سرم شلوغ بوده این مدت............یه چندروز پیش بعد از طی کردن مسافتی رو با ماشین بقیش هم که با هواپیما بالاخره به طرازی رسیدیم ..........خب فاصلمون با تهران خیلی زیاده ..فرودگاه تهران که رسیدیم با یه اژانس رفتیم هتل......شبش نوبت طرازی داشتیم.......یکم استراحت که کردیم باز دوباره با تاکسی رفتیم رسالت و مطبو پیدا کردیم.............بعد یه ماه تو نوبت بودن بالاخره طرازی رو دیدیم........تعریفشو از دوستان شنیده بودیم..........منشیش خیلی خوش اخلاق بود.................خوده دکتره هم که قیافش مهربون و خوب بود.............خیلی هم نکته ای بود......خیلی سوال میپرسید......البته خیلی معطل شدیم........بیچاره همسری تو مطب که از بس شلوغ بود نتونست بیاد تو......بیرون تو سرما 4 ساعت سرپا ایستاده بود....وقتی اومدم بیرون دیدم دیگه از سرما کتفاش قفل شده و داره میلرزه........دیگه زود یه تاکسی گرفتیم و رفتیم هتل............ما هم با اجازتون رفتیم تو سیکل میکرو....................دارم ال دی میخورم.......................ازمایش هم بهم داد انجام دادم ولی هنوز نشون دکتر ندادم...........قرص ا اس ا .با قرص د3 .و فولیک اسید بهم داد بخورم............ولی بگم اون شب که دکتر گفت داری میری تو سیکل درمان........من کلی ترسیده بودم...........تا اومدیم هتل کلی تو بغل همسری های های گریه کردم...........شروع سختیه خدا کنه پایانه شیرینی داشته باشه..............میدونین یه دل پیش خودم میگم ای جان دو قلو ولی باز میگم نه من اینقدرا هم نباید امیدوار باشما شاید نشد اون موقع دیگه باز ضد حال میشه برام..............خلاصه این روزا فکرم کلا مشغوله...........واسه ارامشم ممنون میشم دعا کنین

[ سه شنبه پنجم دی 1391 ] [ 18:39 ] [ ] [ ]